الف) جنگ‏هاى قبلى (صفين- نهروان- جمل)

ب) حيله‏گرى و تزوير معاويه(2) و سست عنصرى گروه بسيارى از مردم

ج) خطرات بيرونى كه مجموع جامعه اسلامى آن زمان را تهديد مى‏كرد و درگيرى داخلى آنان را براى حمله به مسلمانان بر مى‏انگيخت

د) حفظ خون شيعيان باقى مانده

ه) روشن كردن حيله‏گرى هاي معاويه و شناساندن چهره واقعي معاويه به مردم نا آگاه و سطحي نگر

درتوضيح بيان مي داريم:

در منابع تاريخى معتبر آمده است كه امام (عليه السلام) سپاهى براى مقابله با معاويه تجهيز نمود و از نخيله حركت داد اگر چه پدرش امام على(عليه السلام) اين قصد را داشت و كوفيان را براى پيكار با معاويه فرا مى خواند و آنها سستى مى نمودند و بهانه گيرى مى كردند. با اين همه اندكى فداكار بودند كه همواره حامى اهل بيت بودند و مطيع فرمان آنها و جمعى نيز به اميال و غرايز و اهداف مختلف گرد آنها جمع شده و راهى جنگ شدند، ولى اين ها بقدرى سست پيمان بودند كه نه تنها پيمان شكستند بلكه قصد جان امام را كردند و به خيمه او حمله ور شدند، غير از آن فرمانده سپاه امام (عليه السلام) نيز خيانت كرد و در ساياط يكى از خوارج بر حضرت (عليه السلام) جراحتى وارد كرد علاوه بر آن شايعات جاسوسان معاويه و زود باورى جمعى از سپاه امام (عليه السلام) درباره همكارى قيس بن سعد و سعيد بن قيس، دو تن از فرماندهان سپاه امام(عليه السلام) با معاويه در بين سپاه امام پخش گرديد كه آنها هم مثل عبيداله بن عباس به سپاه معاويه پيوسته اند اوضاع و شرايط بسيار ناگوارى را براى امام (عليه السلام) پيش آورد، كه سپاه امام (عليه السلام) يكسره دچار هرج و مرج شد و از هم پاشيد و خطر شهادت امام (عليه السلام) توسط سپاه خود جدى شد كه سرانجام امام(عليه السلام) از اين صحنه نجات يافت. و با معدودى به مدائن رفت، اين جا بود كه امام(عليه السلام) مصالح عمومى جامعه اسلامى را در آن ديد كه در اينگونه شرايط جنگ عملى نيست مگر به قسمت كشته شدن معدودى از دوستان و اصحاب على(عليه السلام) و صحابه پيامبر كه حاصل سنت پيامبر و حافظ ارزش هاى دينى بودند، تمام مى شد و مصالح بيشمارى كه براى انسان هاى عادى قابل درك نبود، و از طرفى امام (عليه السلام) چاره اى جز صلح در اين شرايط و اوضاع آشفته نداشت با دست خالى و تنها كه نمى شد جنگ كرد با خيانتكاران و عهدشكنان كه نمى شد به جنگ نيرنگ بازى چون معاويه رفت، چون معاويه قابل مقايسه با يزيد پسرش نبود, زيرا:

اولاً: معاويه , پيامبررا درك كرده بود و از صحابى به شمار مى آمد, برخلاف يزيد؛

ثانياً: عنوان كاتب الوحى را داشت . مى گويند: يكى از نويسندگان وحى آسمانى معاويه بود؛(3)

مهم تر از همه با اين كه فاسد و فاسق بود و رسول خدا و شريعتش را قبول نداشت (4) امّا مى دانست اگر بخواهدحكومتش دوام داشته باشد, بايد شئون اسلامى را در ظاهر رعايت كند. در اين امر به حدّى متظاهر بود كه بسيارى از مردم حتّى برخى از زاهدان لشكر امام على عليه السلام مردد مى شدند كه آيا حق با على است يا معاويه ! او در عقل معاش و امور دنيايي و مكر و حيله سرآمد همگان بود .( 5)

ديگر آن كه سال ها بود از طرف عمر و عثمان بر مردم شام حكم رانى مى كرد (6) و گروهى را با پول و ثروت , عده اى را با دادن پست و مقام و برخى را از طريق رعب و تهديد و بالاخره دستهء چهارم را با تزوير و تظاهر به اسلام ورياست ساكت كرده بود. كسى حرف نمى زد يا حق حرف زدن را نداشت . معاويه به گونه اى بر اوضاع مسلّط شده بود كه مى توانست هر كسى را بخواهد بكشد و آب از آب تكان نخورد. به همين خاطر, امام حسين (عليه السلام) بعد از امام مجتبى (عليه السلام) ده سال با معاويه زندگى كرد, كه جز انتقاد از طريق نامه و صحبت كارى نكرد.وقتي امام علي (عليه السلام) (ع) به شهادت رسيد، امام مجتبي (عليه السلام) تلاش نمود تا اين فتنه را خاموش نمايد، اما بدلايلي مجبور شد تا با معاويه صلح نمايد. و امام (عليه السلام) تنها راهى كه براى حفظ اساس دين و امامت امت اسلامى مى ديد كناره گيرى از خلافت بود اين بود كه امام (عليه السلام) از راه ناچارى , دندان بر جگر گذاشت و براى حفظ اسلام و حفظ شيعيان و نشان دادن چهره واقعى معاويه , صلحنامه را امضاء نمود, (چنان كه در جنگ تحميلى ايران و عراق , امام خميني مجبور شدند باصدام ترك مخاصمه كند و كاسه زهر را سر بكشند. )

در صلح نامه موادّى گنجانده شده بود كه از جمله اين بود كه معاويه متعرض امام (عليه السلام) نگردد و به كتاب وسنّت رسول خداو سيره خلفاى شايسته عمل كند و بعد از خود كسى را براى خلافت تعيين ننمايد(7) و شيعيان على (عليه السلام) در شام و حجاز و عراق و يمن از شر او ايمن باشند.(8) نيز حضرت اميرمؤمنان (عليه السلام) را در نماز و منابر سب نكنند(9) و...روشن است عمل به اين ها به ضرر معاويه تمام مي شد اگر به آن ها عمل نكند, چهره واقعيش بين مردم آشكار خواهد شد ، مردم مى فهمند كه معاويه پاى بند هيچ اصلى از اصول اسلامى نيست .همان طور كه پيش بيني مي شد،چون امام مجتبي (عليه السلام) با معاويه بيعت كرد معاويه به هيچكدام از مطالبي كه در صلحنامه آمده بود و آن ها را خود نوشته بود و براي امام مجتبي(عليه السلام) ارسال كرده بود ،عمل نكرد و بدين وسيله چهره واقعي خود را برهمگان آشكار ساخت.

امام حسن (عليه السلام) هم علت صلح خود را ، وقتى شخصى به صلح حضرت (عليه السلام) اعتراض كرد، چنين بيان كردند:من به اين دليل مجبور به قبول صلح با معاويه شدم و حكومت را به وى سپردم كه در مقابل وى يارانى براى پيكار با او نداشتم، اگر يارانى داشتم شبانه روز با او مى جنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مى شناسم و بارها آنها امتحان پس داده اند، آنها مردمان فاسدى هستند؛ اصلاح ناپذير و سست پيمان و بي وفا كه دو نفر آنها با همديگر موافق نيستند، ظاهراً مطيع مايند ولى در عمل حامى دشمن ما و...( 10)

و در روايت ديگري از زيد بن وهب جهني چنين آمده كه؛ او گويد: هنگامي كه امام حسن (عليه السلام) را خنجر زدند و در مدائن بستري و دردمند بود، به نزد آن حضرت (عليه السلام) رفته و گفتم: چه تصميمي داري كه مردم متحير و سرگردان‏اند؟حضرت در پاسخ من چنين فرمود: اري و الله معاوية خيرا لي من هؤلاء.يزعمون انهم لي شيعة ابتغوا قتلي و انتهبوا ثقلي، و اخذوا مالي، و الله لان آخذ من معاوية عهدا احقن به دمي و آمن به في اهلي خير من ان يقتلوني فتضيع اهل بيتي و اهلي، و الله لو قاتلت معاوية لاخذوا بعنقي حتي يدفعوني اليه سلما.فو الله لان اسالمه و انا عزيز خير من ان يقتلني و انا اسيره او يمن علي فتكون سبة علي بني هاشم الي آخر الدهر، و معاوية لا يزال يمن بها و عقبه علي الحي منا و الميت (11)

من به خدا معاويه را براي خودم بهتر از اينان مي‏دانم كه خيال مي‏كنندشيعه من هستند و نقشه قتل مرا مي‏كشند، و اثاثيه مرا غارت كرده و مالم را مي‏برند، به خدا سوگند اگر من از معاويه پيماني بگيرم كه خونم را حفظ كنم و در ميان خاندانم در امان باشم، بهتر است از اينكه اينان مرا بكشند و خانواده و خاندانم تباه گردند، به خدا سوگند اگر با معاويه بجنگم هم اينان (كه ادعاي شيعه‏گري مرا مي‏كنند) گردنم را گرفته و تسليم معاويه‏ام خواهند كرد.به خدا سوگند اگر من با او مسالمت كنم در حالي كه عزيز و محترم هستم، بهتر است كه مرا بكشد در حالي كه اسير او باشم و يا بر من منت نهاده(و آزادم كند)و تا روز قيامت ننگي براي بني هاشم باشد، و پيوسته معاويه و دودمانش بر زنده و مرده منت‏ بگذارند. و در حديث ديگري چنين آمده:شيخ صدوق (ره) در كتاب علل الشرايع به سند خود از ابي سعيد عقيصا روايت كرده كه وقتي به نزد امام حسن(عليه السلام) رفت و به آن حضرت (عليه السلام) عرض كرد: اي فرزند رسول خدا چرا با اينكه مي‏دانستي حق با شماست‏با معاويه گمراه و ستمگر صلح كردي؟

امام(عليه السلام) در پاسخ فرمود: «يا ابا سعيد الست‏حجة الله تعالي ذكره علي خلقه، و اماما عليهم بعد ابي عليه السلام؟قلت: بلي!

قال: الست الذي قال رسول الله(ص)لي و لاخي: الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا؟ قلت: بلى!

قال: فانا اذن امام لو قمت و انا امام اذا قعدت يا با سعيد علة مصالحتي لمعاوية علة مصالحة رسول الله(ص)لبني ضمرة و بني اشجع، و لاهل مكة حين انصرف من الحديبية، اولئك كفار بالتنزيل و معاوية و اصحابه كفار بالتاويل، يا با سعيد اذا كنت اماما من قبل الله تعالي ذكره لم يجب ان يسفه رايي فيما اتيته من مهادنة او محاربة، و ان كان وجه الحكمة فيما اتيته ملتبسا.الا تري الخضر(عليه السلام) لما خرق السفينة و قتل الغلام و اقام الجدار سخط موسي(عليه السلام) فعله، لاشتباه وجه الحكمة عليه حتي اخبره فرضي، هكذا انا سخطتم علي بجهلكم بوجه الحكمة فيه، و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا علي وجه الارض احد الا قتل‏. (12)

اي ابا سعيد آيا من حجت‏خداي تعالي بر خلق او و امام و رهبر آنها پس از پدرم (عليه السلام) نيستم! گفتم: چرا!  فرمود: آيا من نيستم كه رسول خدا(ص)درباره من و برادرم حسين فرمود: «حسن و حسين(ع)هر دو امام هستند، چه قيام كنند و چه قعود؟گفتم: چرا! فرمود: پس من اكنون امام و رهبرم چه قيام كنم و چه نكنم.اي ابا سعيد علت مصالحه من با معاويه همان علت مصالحه‏اي است كه رسول خدا(ص)با بني ضمرة و بني اشجع و مردم مكه در بازگشت از حديبية كرد، آنان كافر بودند به تنزيل(و ظاهر صريح آيات) قرآن، و معاويه و اصحاب او كافرند به تاويل(و باطن آيات)قرآن، اي ابا سعيد وقتي من از جانب خداي تعالي امام هستم نمي‏توان مرا در كاري كه كرده‏ام چه صلح‏و چه جنگ تخطئه كرد، اگر چه سر كاري كه كرده‏ام براي ديگران روشن و آشكار نباشد.

آيا خضر (عليه السلام) را نديدي كه وقتي آن كشتي را سوراخ كرد، و آن پسر را كشت، و آن ديوار را بر پا داشت، كار او مورد اعتراض موسي(عليه السلام) قرار گرفت چون سر آن را نمي‏دانست، تا وقتي كه علت را به او گفت راضي گشت، و همين گونه است كار من كه شما به خاطر اينكه سر كار ما را نمي‏دانيد مرا هدف اعتراض قرار داده‏ايد، در صورتي كه اگر اين كار را نمي‏كردم احدي از شيعيان ما بر روي زمين باقي نمي‏ماند، و همه را مي‏كشتند.

و روايات ديگر مانند:

ينابيع الموده ص 293) )/  (حقايق پنهان، ص 215.)

بحارالانوار، ج 44، ص 22،) ) / (سيره پيشوايان، ص 97.)

 /  (الامامة و السياسة، ص 163)(بحارالانوار، ج 44، ص19)

 (ملحقات احقاق الحق ، ج11، ص 161 پاورقي )

درباره صلح امام حسن(عليه السلام) نيز بايد گفت: حكمت عمل آن امام معصوم (عليه السلام) و مظلوم براي بسياري از مردم آن زمان و برخي از مردمان ديگري كه بعدها آمدند و با نظري سطحي بدان نگريسته و يا تحت تاثير اغراض پليد و تبليغات مغرضانه و مسموم دشمنان اين خاندان قرار گرفته و حاضر نبودند با ديده واقع بينانه و بي‏طرفانه به حوادث گذشته اسلام نظر كنند پوشيده ماند، ولي جريانات بعدي و حوادثي كه به دنبال اين صلح به دست معاويه و دودمان ننگين او و خاندان كثيف اموي در اسلام به وقوع پيوست‏سر اين عمل قهرمانانه امام(عليه السلام) را آشكار ساخت، و بخوبي روشن ساخت كه در آن مقطع تاريخي براي هر امامي كه با چهره سالوسانه معاويه مواجه مي‏شد، و در برابر پيشنهاد صلح چنين حاكم قدرتمند و بظاهر مسلماني قرار مي‏گرفت...-و شرايط ديگري كه در كار بود و شمه‏اي از آن را خوانديد...-چاره‏اي جز كناره‏گيري از حكومت و صلح با او، و نظاره كردن و خون دل خوردن نداشت...

بازتاب اين رفتار به ترتيب تنها ماندن امام، نااميدي از وصول به هدف به وسيله جنگ و پذيرش ترك مخاصمه بود و آثار صلح (بقاي نظام امامت و بقاي شيعيان و حفظ دين و رعايت مصلحت امت پيامبر و ترجيح امنيت بر اختلاف و تامين عزت واقعي ) هم نشان داد كه دستاورد امام (عليه السلام) به مراتب بيشتر از دستاورد معاويه بود. همين اثار گوياي اين است كه: صلح كارآمد، برابر با پيروزي، از روي هوشياري، براساس حفظ خط مشي اصلي، شجاعت و رعايت مصالح امت اسلامي بود. همين صلح، آثاري را در پي داشت كه قيام حماسي امام حسين(عليه السلام)آن را تكميل كرد و بقاي اسلام را تضمين نمود.

زمينه اصلي فكر ولايتعهدي يزيد پس از شهادت امام حسن (عليه السلام) آغاز شد و معاويه در آخرين روزهاي حيات خود، يزيد را رسما به عنوان خليفه معرفي كرد و لباس خلافت را بر تن او پوشاند.و در عهدي كه براي يزيد نوشت، خط مشي آينده حكومت بني اميه را نيز مشخص نمود، او در اين عهد ضمن قرار دادن يزيد به عنوان خليفه، به او گفت تا بني‏اميه را و عبدشمس را بر بني‏هاشم و آل عثمان را بر آل ابي‏طالب و ذريه او مقدم بدارد. (13) بعد از مرگ معاويه پسرش يزيد به عنوان اميرمؤمنان و خليفه مسلمانان بر اريكه خلافت تكيه زد؛ كسى كه پاى بند چيزى جز شهوات و تمايلات حيوانى نيست و علنا شراب مى خورد و با ميمون ها بازى مى كند و...

يزيد همه كوشش خود را صرف گرفتن بيعت از مخالفيني كرد كه مخالفتشان مي‏توانست شورشي عليه او بر پا كند . يزيد به وليد بن عتبة بن ابي سفيان، والي خود در مدينه، نوشت تا بسرعت از عبد الله بن زبير و حسين بن علي (عليه السلام) بيعت بگيرد.مروان، وليد را نيز واداشت تا همان شب در پي آنها فرستاده و اگر بيعت نكردند، همان جا گردنشان را بزند، چرا كه به نظر او گذشتن آن شب فرصتي بود تا آنها سر به مخالفت برداشته و مردم را به سوي خود دعوت كنند.( 14)

در چنين شرايطي امام حسين (عليه السلام) قيام نمود و اين اهداف را دنبال نمود:

ـ زنده كردن اسلام 1

2ـ آگاه ساختن مسلمانان و افشاى ماهيت امويان

3ـ احياى سنّت نبوى و سيره علوى

4ـ اصلاح جامعه و بيدار كردن امت

ـ از بين بردن سلطه استبدادى بنى اميه 5

6-ـ آزادسازى اراده ملّت از محكوميت سلطه و زور

ـ حاكم ساختن حق و نيروبخشيدن به حق پرستان 7

ـ تأمين قسط و عدل اجتماعى و اجراى قانون شرع 8

9ـ از بين بردن بدعت ها و كج روى ها

10ـ زنده كردن سنّت مهم فراموش شده امر به معروف و نهى از منكر. (15)

لذادر زمانى كه امام حسين (عليه السلام) قيام نمود از يك سو حساسيت به وجود آمدن ناگهانى ارتداد كلان وجود نداشت از طرف ديگر انحراف دستگاه حكومت چند صد برابر شده بود. از نظر اجتماعى نيز شرايط بر اثر ظلم و بيدادگرى حاكم، مردم را به ستوه آورده و نارضايتى عمومى بيداد مى‏كرد. بنابراين يكى از شرايط پديد آوردن انقلاب فراهم آمده بود ولى شرط ديگر آن- كه وجود روح حماسه و ايثارگرى است- جز در تعداد معدودى فراهم نبود. بنابراين بر امام (عليه السلام) لازم بود كه از همين مقدار استفاده كند و موقعيت را از دست ندهد و هر چند در چنان وضعيتى نمى‏توانست پيروزى نظامى به دست آورد ولى حركتى پديد آورد كه پايه نظام‏هاى ستمگر را براى هميشه لرزاند و روح خروش و حماسه را در كالبد مسلمانان و همه آزادى خواهان جهان دميد و آثار بسيار گران‏بهايى در تاريخ بشريت بر جاى گذارد.

معرفي چند اثر براي مطالعه بيشتر:

. صلح امام حسن پر شكوه‌ترين نرمش قهرمانانه تاريخ، شيخ راضي آل‌ياسين، ترجمه سيد علي خامنه‌اي. 1

. .سيري در سيره ائمه اطهار، شهيد مرتضي مطهري2

. حقايق پنهان از زندگاني امام حسن (عليه السلام)، احمد زماني. 3

. زندگاني امام حسن مجتبي (عليه السلام) ، سيد هاشم رسولي محلاتي.4

پاورقي ها:

بحارالانوار، ج 36، ص 261.به نقل از سايت: http://www.hawzah.net1-

2-اخلاق و صفات معاويه

( مختصر تاريخ العرب، سيد اميرعلي، ص 62 / مقاتل الطالبين، ص .29 )

( تاريخ تمدن اسلام، جرجي زيدان، ج 4، ص 71.)

3-الامام محمد ابن مكرم المعروف بابن منظور/ مختصر تاريخ دمشق / تحقيق: مامون الصاغري / دارالفكر دمشق / 1904 ه ، 1989 م / جلد 25 / ص 5 تا 16

4-سلطان الواعظين شيرازي / شبهاي پيشاور / دارالكتب الاسلاميه / چاپ سي و ششم 1374 / ص 777 – 77544

5-حمدالله مستوفي / تاريخ گزيده / باهتمام دكتر عبد الحسين نوايي / انتشارات امير كبير / تهران 1364/ ص 260

6-مختصر تاريخ دمشق، ج 25، صص 20-17

7-0احمد زماني / حقايق پنهان / زمستان 1375 / انتشارات : دفتر تبليغات اسلامي / ص 201

8-گروه تاليف :مجمع جهاني اهل البيت/ اعلام الهداية الامام الحسن / نشر مجمع جهاني اهل البيت/ چاپ اول 1422ه / ص 148

9-ابن جوزي / تذكرةالخواص / اصدار: مكتب نينوي الحديث / طهران ناصر خسرو مروي / ص198

10-بحارالانوار، ج 44، ص 43. به نقل از : سيد هاشم رسولي محلاتي / زندگاني امام حسن مجتبي ( عليه السلام) / چاپ پنجم 1375 / انتشارات دفتر تبليغات اسلامي

احتجاج طبرسي، ص 149 ر. ك. به :همان / ص237 11-

12-علل الشرايع، ص 200. ر. ك. به : همان ص235

13- محمد احمد بن اعثم كوفي /الفتوح/ چاپ اول /دار الندوه الجديده/ بيروت، لبنان/ ج 4، ص257

14-همان، ج 5، ص 10

15-جواد محدثى / فرهنگ عاشورا / نشر معروف / چاپ اسفند 1374/ ص 62ـ

 دانشجويان : مهسا سلطانى/ فاطمه محمد ميرزا/الهه عسگرزاده

درس تاريخ نحليلى صدر اسلام