به نظر شما آیا امام حسین علیه لسلام با علم به کشته شدن مدینه را ترک کرد؟

به نظر شما آیا امام حسین علیه لسلام با علم به کشته شدن مدینه را ترک کرد؟

بر اساس احادیث و روایات شیعی، امامان(ع)از علم غیب موهبتی از سوی خداوند بهره‏مندند. خداوند متعال می‏فرماید: «عالم الغیب فلا یظهر علی‏ غیبه‏أحداً إ لا من ارتضی‏ من رسول» .«دانای نهان است و کسی را بر غیب خود آگاه نمی‏کند جز پیامبری که از او خشنود باشد»، جن (72)، آیه 26.

 

این آیه نشان می‏دهد که علم غیب اختصاص به خداوند دارد و کسی جز خدا آن را نمی‏داند. اما ممکن است پیامبر با رضایت پروردگارمتعال، بداند و نیز ممکن است دیگر انسان‏ها از سوی خدا و یا به تعلیم پیامبران، از آن آگاهی یابند.

 

ادامه نوشته

الامر الی الله یضعه حیث یشاء

الامر الی الله یضعه حیث یشاء 

 

تاريخ اسلام نشان مى‏دهد كه دشمنان پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و سلم براى خاموش ساختن دعوت الهى وى، از راههاى گوناگونى وارد شدند; از متهم كردن پيامبر به سحر و جادو گرفته تا تصميم به قتل آن حضرت در بستر خويش. ولى در تمام موارد، دست عنايت‏حق با پيامبر بود و وى را از نقشه‏هاى شوم مشركان حفظ كرد. آخرين نقطه اميد آنان (بويژه با توجه به باقى نماندن فرزند پسر براى پيامبر) اين بود كه با مرگ پيامبر، اين دعوت نيز خاموش خواهد شد: ‹‹ام يقولون شاعر نتربص به ريب المنون›› (طور/30): يا مى‏گويند شاعرى است و ما در مورد وى به انتظار حوادث روزگار(مرگ) نشسته‏ايم . اين انديشه در ذهن بسيارى از مشركان و منافقان، وجود داشت. ولى پيامبر با تعيين جانشينى با كفايت كه در طول زندگى ايمان خالص و استوار خود به اسلام را نشان داده بود، اميد مخالفين را به ياس مبدل ساخت، وبدين طريق بقاى دين را تضمين نموده و پايه‏هاى آن را محكم ساخت و نعمت اسلام با وجود تعيين چنين رهبرى به كمال رسيد. لذاست كه پس از نصب على عليه السلام ، به عنوان جانشين پيامبر، در روز غدير آيه «اكمال دين‏» فرود آمد:

‹‹اليوم يئس الذين كفروا من دينكم فلا تخشوهم واخشون اليوم اكملت لكم دينكم واتممت عليكم نعمتي و رضيت لكم الاسلام دينا›› (مائده/3) (1) : امروز كافران از نابودى دين شما مايوس شدند، پس از آنان نترسيد و از من بترسيد. امروز دين شما را كامل ساخته و نعمتم را بر شما تمام كردم، و راضى شدم كه اين اسلام (تكميل يافته با معرفى جانشين پيامبر) دين شما باشد. (2)

گذشته از روايات متواتر فوق، كه ثابت مى‏كند مسئله جانشينى پيامبر يك مسئله الهى است و مردم در آن اختيارى ندارند، گزارشهاى تاريخى نيز حاكى از آن است كه پيامبر در همان روزهايى هم كه در مكه به سر برده و هنوز حكومتى در مدينه تشكيل نداده بود، مسئله جانشينى را يك مسئله الهى تلقى مى‏كرد. فى‏المثل، زمانى كه رئيس قبيله بنى عامر در موسم حج‏به حضور پيامبر رسيد و گفت: چنانچه ما با تو بيعت كرديم و تو بر مخالفان خود پيروزى شدى، آيا براى ما در امر رهبرى نصيب و بهره‏اى هست؟ پيامبر در پاسخ، فرمود: اين كار مربوط به خداست، هركس را مى‏خواهد بدين كار مى‏گمارد:«الامر الى الله يضعه حيث‏يشاء» (3) . بديهى است چنانچه مسئله رهبرى موكول به انتخاب مردم بود، مى‏بايست‏بفرمايد:«الامر الى الامة‏» يا «الى اهل الحل والعقد»! كلام پيامبر در اين مورد، همانند كلام خداوند در مورد رسالت است، آنجا كه مى‏فرمايد: ‹‹الله اعلم حيث‏يجعل رسالته›› (انعام/124): خدا دانا است كه رسالت‏خويش را در چه شخصيتى قرار دهد.

مسئله تنصيصى بودن مقام خلافت، و اينكه امت در تعيين جانشين براى پيامبر نقشى ندارد، در ذهن صحابه نيز وجود داشت. چيزى كه هست آنان در غير خليفه اول، به جاى تنصيص خدا و پيامبر، تنصيص خليفه قبلى را مطرح مى‏كردند، چنانكه به اتفاق تواريخ خليفه دوم به وسيله خليفه نخست تعيين گرديد.

تصور اينكه تعيين خليفه دوم توسط ابوبكر قاطعانه نبوده بلكه جنبه پيشنهاد داشته است، مخالف نص تاريخ است. زيرا هنوز خليفه نخستين در قيد حيات بود كه از جانب ياران پيامبر به تعيين مزبور اعتراض شد، و يكى از آنان زبير بود. بديهى است اگر جريان صرفا جنبه پيشنهادى داشت، اعتراض صحابه موردى نداشت. گذشته از نصب عمر توسط ابوبكر، خليفه سوم نيز از طريق شوراى شش نفرى كه اعضاى آن را خليفه دوم معين كرد صورت گرفت، واين كار نيز نوعى تعيين خليفه بود كه دست ديگران را از مراجعه به افكار عمومى كوتاه كرد.

اصولا فكر مراجعه به افكار عمومى و انتخاب خليفه از طرف امت، در ذهن ياران رسول خدا وجود نداشت و آنچه در اين زمينه بعدها ادعا شده توجيهاتى است كه ديگران يادآور شده‏اند، بلكه معتقد بودند كه خليفه بايد از طريق خليفه پيشين تعيين شود. فى‏المثل وقتى خليفه دوم مجروح شد، عايشه همسر پيامبر به وسيله فرزند خليفه، عبد الله بن عمر، به وى پيام فرستاد و گفت: سلام مرا به پدرت برسان و بگو امت پيامبر را بدون چوپان ترك مكن‏» (4) . عبد اللهبن عمر نيز هنگامى كه پدرش در بستر افتاده بود، اورا به تعيين خليفه دعوت كرد و گفت: مردم درباره تو سخن مى‏گويند، آنان فكر مى‏كنند كسى را به جانشينى انتخاب نخواهى كرد. آيا اگر چوپان شتران و گوسفندان تو، آنها را در بيابان رها كند در غياب خود كسى را بر آنها نگمارد، تو او را نكوهش نمى‏كنى؟! رعايت‏ حال مردم بالاتر از رعايت‏ حال شتران و گوسفندان است‏». (5) 

ادامه نوشته

تفاوت عرفا و پیامبران

تفاوت عرفا و پیامبران:

وحی ب معنی یک نحوه ی خاص از ارتباط بین خدا و انسان -چه با واسطه و چه بی واسطه-از اموری است که عقل عادی و فلسفه تا به حال از ادراک آن عاجز بوده و نتوانسته است تعریفی حقیقی، جامع و مانع از آن ارائه دهد، و آنچه که تا به حال در تعریف وحی گفته شده صرفا" تعاریفی لفظی بوده است نه تعاریفی حقیقی و فلسفی و اساسا " وحی مقوله ای وجودی است ک دربند مفهوم نمی آید لذا ادراک حقیقت آن اگر هم توسط علمی بحث شود آن علم عرفان نظری است ک از درک قلبی سود می‌جوید نه از مفاهیم ذهنی. ودر عرفان نظری وحی به معنای خاص آن به دو گونه استعمال دارد. محی الدین ابن عربی که مشهورترین شخصیت عرفان نظری است واهل عرفان از او با لقب شیخ اکبر یاد میکنند، فرموده است:وحی ب معنی خاص آن بر دوقسم است

1.وحی اولیا که در حوزه ی غیر شریعت و دین است

2.وحی انبیا که مربوط ب شریعت و دین است

وحی قسم اول همان الهام است ؛البته مراد از الهام،الهام در عرف عرفان است نه الهام در عرف عوام.از این نوع وحی هم انبیا بهره دارند و هم اولیای الهی ؛در این نوع از ارتباط با غیب انسان به یک سری از حقایق دست پیدا میکند که یا از سنخ مسائل دینی نیستند یا اگر مربوط به مسائل دینی هستند، آن حقایق قبلا توسط انبیا آورده شده اند و عارف تنها بخشی از باطن آنچه را که نبی الهی آورده است با چشم دل مشاهده میکند.

بنابراین روشن است ک آنچه بر عارف نمایان میشود در مرتبه ای کامل تر برای انبیا نمایان شده است، لذا عارف از مشاهدات غیبی خود در ابن حوزه، ره آوردی فراتر از ره آورد انبیا نخواهد داشت.

اما قسم دوم وحی که محتوای آن دین و شریعت است مختصّ انبیاست؛ و کسی جز نبی نمی‌تواند از این قسم وحی برخوردار شود.

حقیقت قسم اول (الهام به معنی خاص آن در عرفان) ترقیّ روح شخص دریافت کننده ی وحی به عالم ملکوت و مشاهده ی حقایق ملکوتی است ؛ یعنی این نوع وحی محصول یک نوع تکامل روحی است که در انسان قابلیت دریافت حقایق ملکوتی را ایجاد میکند و راه رسیدن به چنین تکاملی تبعیت از وحی انبیاست(آیه 30 ،سوره فصلت)

اما در وحی نبوّت گرچه ترقیّ وجودی لازم است، ولی ترقیّ وجودی صرف برای رسیدن ب وحی نبوت کافی نیست نبی باید از اول عمرش معصوم از خطا و اشتباه باشد چون قول، فعل، سکوت و تایید نبی برای مردم حجّت الهی است

بنابر این نبوت امری اعطایی از جانب خداست و نمیتوان آن را اکتساب نمود.

عرفا با ریاضت و عبادت فراوان به درجه ی دریافت الهام رسیده اند، در صورتیکه اگر در زندگی بعضی انبیا دوره ای از عبادت های ریاضت گونه دیده میشود، اقتضاء نبوت آنهاست نه علت نبوت آن ها ؛ یعنی انبیا چون نبی بودند چنین اعمالی را انجام می‌دادند نه اینکه به خاطر این اعمال ب نبوت رسیده باشند.

 

.منبع: وب سایت پرسشکده

آشنایی با علوم اسلامی،برنجکار

فلسفه ی عرفان،سید یحیی یثربی

دانشجو : مبينا بنفشه

درس تاريخ تحليلى صدر اسلام

مراحل مختلف مبارزه با نهضت پیامبر خاتم

  مراحل مختلف مبارزه با نهضت پیامبر خاتم را بررسی کنید

پیامبر و یارانش 13 سال در مکه مورد شکنجه و آزار قرار گرفتند و ناگزیر به مدینه هجرت کردند. مشرکان و کفار نیز آنها را می آزردند،دارایی آنها را مصادره می کردند و آنها را از هجرت باز می داشتند. و حتی به پیامبر اخطار کردند که در انتظار حمله قریش باشد. خداوند نیز چنین وحی کرد : آنان که در مورد هجوم و تجاوز واقع شده اند می توانند به جنگ و دفاع بپردازند.

خداوند نیز آنها را یاری میکند. بنابر این در سال دوم هجرت،برای حفظ اسلام و دفاع از حقوق حیاتی مسلمانان و خنثی کردن نقشه های قریش پیامبر دست به اقدام زد. مسلمانان در بدر با لشکریان قریش روبرو شدند و با آنکه نیرویی کمتر از یک سوم کفار داشتند به پیروزی رسیدند. قریش برای شکست بدر ، در سال سوم هجرت رهسپار مدینه شد و در احد با لشگر اسلام روبرو شد. در این جنگ به دلیل سرپیچی برخی از مسلمانان از فرمان پیامبر پیروزی مومنان به ناکامی تبدیل شد. به تحریک گروهی از یهودیان بنی نضیر ، مشرکان مکه به یاری گروه های مختلف ، با لشگر انبوهی در سال 5 به مدینه حرکت کردند. مسلمانان برای حفظ مرکز اسلام پیرامون شهر خندقی کندند و در برابر ده هزار دشمن صف بستند. حضرت علی سردار مشرکان را از پای در آورد و جنگ خندق

به سود مسلمانان پایان پذیرفت.قبیله بنی قریظه با نادیده گرفتن پیمان صلح در جنگ خندق به یاری قریش شتافت ودر موارد بسیار به تحریک مسلمانان پرداخت و به اقدام هایی خطر ناک دست زد. سر انجام پیامبر در سال 5 هجرت برای نابود سازختن این کانون توطئه وارد نبرد شد و آنها را به تسلیم وا داشت. بنی المصطلق گروهی از قبیله خزاعه بودند که علیه مسلمانان توطئه می کردند.پیامبر(ص) از نقشه آن ها آگاهی یافت و در سال ششم هجرت با لشگری در پیکاری سخت بر این گروه چیره شد. یهودیان ساکن قلعه خیبر روابط نظامی و اقتصادی با مشرکان داشتند و امنیت مسلمانان از سوی آنها به شدت تهدید می شد. و در سال هفتم هجری مسلمانان به سوی,خیبر که ستاد مرکزی دشمن بود, حرکت کرده و پس از محاصره و جنگ یهودیان را به تسلیم واداشت. با کشته شدن حارث بن عمید, نامه رسان پیامبر(ص) دشمنی شدید رومیان آشکار شد. لشگر اسلام در سال هشتم هجرت در موکه با سپاه روم که از 100 هزار جنگجو تشکیل شده بود برخورد کرد و با از دست دادن سردارانی توان مقاومت را از دست داد و به مدینه بازگشت. 

منابع:1-سيري در نهج البلاغه 2-الفتوح  3-الكامل4-تاريخ يعقوبي                                                              

سايت:صدرا/تبيان/پروتال جامع/حوزه نت 

دانشجو: فاطمه محمد ميرزا

درس تاريخ تحليلى صدر اسلام                                                     

نقش ابوبکر در دوران زندگی پیامبر

 نقش ابوبکر در دوران زندگی پیامبر:

آن چه درباره نقش ابوبکر در زمان پيامبر ادعا مي شود اول اسلام آموردن ابوبکر است که می خواهند با ادعای اولين ايمان آورنده به وی نقش وی را در وقايع اوليه اسلام پر رنگ نشان دهند.ابن کثیر در جمع اقوال مختلف در مورد اولین فردی که اسلام آورد می گوید:«جمع بین این اقوال به این است که خدیجه اولین زن مسلمان و زید ابن حارثه اولین غلام مسلمان،علی (ع) اولین نوجوان مسلمان و ابوبکر اولین مرد آزادی است که اسلام آورد» سپس می نویسد: «اسلام او (= ابوبکر) 

مفیدتر از اسلام دیگران است چون او بزرگ و رئیس قریش و صاحب مال فراوان بود».

گویا ابن کثیر از جمله ی اخیر چنین می خواهد نتیجه بگیرد که اسلام آوردن خدیجه و علی (ع) و زید ابن حارثه چندان مهم نبوده، زیرا خدیجه تنها یک زن میانسال و علی نوجوانی کم سن و زید هم عبد و برده بوده، بنابراین تنها ابوبکر که دارای قدرت مالی و سیاسی و موقعیت اجتماعی بود با مسلمان شدن خود در رشد و بقاء اسلام تاثیر بسزائی داشته.

در پاسخ به این سخن عرض می کنیم تاریخ خود بهترین شاهد می باشد که مطلب عکس آن چیزی است که ابن کثیر ادعای آن را دارد. زیرا کمکهای مالی و دلجویی های خدیجه و پشتیبانی های پی در پی او از رسول اکرم (ص) در حدی است که احدی نمی تواند تاثیر مستقیم آنرا در بقاء و رشد اسلام رد نماید. در مورد امیرالمومنین نیز آنقدر حضورش پررنگ و تاثیرش در گسترش اسلام زیاد است که کسی نمی تواند منکر آن شود.

علی (ع) از همان نوجوانی با اعلام پشتیبانی خود از رسول اکرم (ص) در موقع دعوت خویشاوندان نشان داد که ایمان آوردنش از روی معرفت و با یقین کامل است. علی است که میراث دار علم و اخلاق و دین پیغمبر است.حال چگونه می توان نقش او را در دین نادیده گرفت و نقش فردی چون ابوبکر را برجسته نمود؟ جالب است که بدانیم بنا به نقل منابع مختلف اهل سنت اسلام آوردن ابوبکر -به صورت غیرمستقیم- پس از جریان اسراء بیان شده بنابراین اثر اسلام آوردن او با اثر ایمان آوردن خدیجه و علی اصلا قابل قیاس نیست.

از جمله منابعی که بصورت غیر مستقیم اسلام آوردن ابوبکر را پس از جریان اسراء دانسته سیره ی حلبیه است. در این کتاب در ج 1 ص 273 و در سیره ی دحلان ج1 ص 8 آمده است: وقتی ابوبکر اسلام آورد، پیغمبر او را لقب «صدیق» داد». از طرف دیگر در همان سیره ی حلبیه ج 1 ص 273 می خوانیم که تسمیه ابوبکر به لقب «صدیق» بعد از اسراء رخ داده آنجا که مردم جریان اسراء را تکذیب کرده و ابوبکر، پیامبر را تصدیق می کند، بنابر این او پس از معراج اسلام آورده یعنی سالها پس از خدیجه و امیرالمومنین (ع) حال چگونه می توان اسلام او را انفع از اسلام آن دو دانست؟! .

موضوع بعدي جريان يار غار بودن ابوبکر است، که از ان به عنوان کاري بزرگ وموثر در جريانات صدر اسلام ياد مي کنند.اگر از بحث درباره ی ترس ابابکر و...بگذريم وبا مسامحه آن را فضيلت بدانيم 

ادامه نوشته

نقش تاثیرگذار پیمان شش یثربی با پیامبر(ص)

نقش تاثیرگذار پیمان شش یثربی با پیامبر(ص)



با وفات ابوطالب و خدیجه، دیگر مکه حریم مطمئنی برای پیامبر(ص) و پیروانش نبود. از این رو، رسول خدا(ص) برای تداوم رسالت الهی اش و به منظور رهانیدن یاران خود از آزار کافران، در پی آن بود که به پایگاه و پناهی استوار دست یابد.

موسم حج، که مشرکان نیز آن را محترم می شمردند، فرارسید و این خود فرصتی مناسب بود تا پیامبر(ص) برای شناساندن «اسلام » به قبایل عرب همت گمارد. «عقبه منی »، گردنه ای سخت گذر در بیرون از مکه، (1) در این موسم، از سال یازدهم تا سیزدهم بعثت، شاهد صحنه هایی از پرشورترین ابراز احساسات اوسیان و خزرجیانی (2) است که بیزار از ستیز و عداوت و شیفته پیوندی برادرانه بودند. همانان به جان پذیرای راهبری محمد(ص) و آیین او شدند.

در جدال میان یثربیان بت پرست و یهودیان یثرب، همواره یهودیان تهدید می کردند که به زودی، با ظهور پیامبری تازه مردمان یثرب را نابود و بت پرستی شان را واژگون خواهند کرد و این تهدید، خود زمینه ساز بود تا اهل

یثرب در یاوری این آیین مبین پیشی گیرند و به دریافت نشان پرافتخار «انصار» مفتخر شوند.

همین آشنایی اولیه با برخی مبانی توحیدی و احتمال ظهور پیامبری جدید، در کنار صبر و تامل مردمان یثرب، توانست آنها را در مواجهه با پیامبر به گروهی پیشگام در اسلام بدل کند، تا آنجا که به چنان شایستگی ای دست یابند که در بیعت گسترده عقبه دوم ،یثرب شهر پیامبر(ص) «مدینة النبی» نام بگیرد و مردمانش در همیشه تاریخ با مباهات بر این نصرت، به لقب «انصار» آراسته شوند.

این متن، توصیفی است از «اسلام انصار» که خود بی گمان سرفصلی مهم در تاریخ اسلام است و در آن پیمان، «عقبه اول »، زمینه ها و پیامدهای آن، به عنوان نخستین آشنایی جمعی یثربیان با اسلام و مقطعی مهم از پدیده تاریخی مورد بحث، بررسی خواهد شد.

 

ادامه نوشته

ریشه یابی زمینه های فکری ایجاد گروههای انحرافی مانند خوارج در اسلام

ریشه یابی زمینه های فکری ایجاد گروههای انحرافی مانند خوارج در اسلام

 

در سال های پایانی عمر پیامبر اسلام(ص) بسیاری از قبایل عرب به میل خود و گروهی به اکراه اسلام آوردند.

برخی از این افراد به ظاهر مسلمان، مخالفت و دشمنی خویش را با پیامبر اسلام در جنگ ها یا مجالس عمومی اعلام می کردند و گاهی اهانت هایی به حضرتش روامی داشتند که با دقت در گفتار و کردارشان ونیز تأمل در وابستگی های قبیله ای و طایفه ای این افراد، می توان ردپایی از خوارج و تفکر خارجی گری را میان آنها مشاهده نمود.

پیامبر بزرگوار اسلام نشانه های این گروه را چنین بیان می دارد که: آنها قرآن تلاوت می کنند ولی از گلویشان تجاوز نمی کند و نماز و روزه شان را برتر از سایرین می دانند؛ آنان از دین خارج می شوند؛ همانند تیری که در صید فرو می رود و از طرف دیگر خارج می شود.

پیامبر از دنیا میرود. رسول خدا جانشینش را پیش از این برگزیده بود؛ در غدیر خم و آن واقعه بزرگ.

اینک کار اصلی ملحدان یهودی نما(انجمن های صهیونی) آغاز میشود که با بهره مندی از فتنه انگیزی های خود جریانهای انحرافی را در دین اسلام ایجاد کنند و بر روی پوسته ظاهری دین بدعتهایی را جایگزین کنند و بدین ترتیب بذر نفاق را در جامعه اسلامی نوپای آن روز پراکنده کنند. . همانان که تاکنون از پیامبر و علی ضربات جبران ناپذیری خورده بودند تنها راه را ایجاد تفرقه  در اسلام و همچنین به حکومت رسیدن کسانی دانستند که اسلام را به انحراف کشانند. وجود علی و حکومت او سد راه برنامه های آنان بود و بهمین خاطر با استفاده از کم خردان تاریخ اسلام توانستند این مسیر را به انحراف بکشانند . آنها می دانستند که حکومت بر حق بعد از پیامبر، شیعه است و اسلام  می بایست توسط علی و اولاد خاصه و تعیین شده اش رهبری گردد و در این مسیر امکان بروز انحراف و خللی وجود ندارد.

 

ادامه نوشته

اختلاف مصحف‏ها

اختلاف مصحفها

جمع كنندگان مصحف‏ها متعدد بودند و در اين جهت‏با يك ديگر رابطه‏اى‏نداشتند.و از نظر صلاحيت و استعداد و توانايى انجام اين كار يكسان نبودند.

بنابر اين نسخه هر كدام از نظر روش،ترتيب،قرائت و...با ديگرى يكسان نبود.

اختلاف در مصحف‏ها و قرائت‏ها،اختلاف ميان مردم را ايجاب مى‏كرد.چه بسامسلمانان ساكن مناطق دور دست،كه به مناسبت‏شركت در جنگ و يا مناسبات‏ديگر گرد هم مى‏آمدند، بر اثر تعصبى كه نسبت‏به مذهب،عقيده و راى خودداشتند،به محكوم كردن يك ديگر دست مى‏زدند.همين امر به نزاع و جدال ميان‏آنان مى‏كشيد.

نمونه‏هايى از اختلافات مردم درباره مصحف‏ها و تعصب آنان نسبت‏به‏قرائت‏هاى صاحبان اين مصحف‏ها بدين شرح است:

1.در بازگشت از جنگ سرزمين ارمنستان،حذيفه به سعيد بن عاص گفت:«دراين سفر به موضوعى برخورد كردم كه اگر ناديده گرفته شود موجب اختلاف مردم‏در مورد قرآن خواهد شد.و هيچ گاه نمى‏توان آن را چاره كرد».سعيد پرسيد:

«موضوع چيست؟»گفت:«مردمى را از حمص ديدم كه تصور مى‏كردند قرائت آنان‏بهتر از قرائت ديگران است و آنان قرآن را از مقداد فرا گرفته‏اند.مردم دمشق را ديدم‏كه مى‏گفتند: قرائت آنان بهتر از ديگر قرائت‏هاست.اهل كوفه را ديدم كه قرائت‏ابن مسعود را پذيرفته‏اند و همين عقيده را درباره قرائت او دارند.هم چنين مردم‏بصره كه قرآن را طبق قرائت ابو موسى اشعرى قرائت مى‏كنند و مصحف او را لباب القلوب مى‏نامند».

چون حذيفه و سعيد بن كوفه رسيدند،حذيفه اين موضوع را با مردم در ميان‏گذاشت و از آن چه بيم داشت‏به آنان هشدار داد.صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله و بسيارى ازتابعين با وى موافقت كردند.اصحاب ابن مسعود به وى اعتراض كردند كه چه ايرادى به ما دارى،مگر جز اين است كه ما قرآن را مطابق قرائت ابن مسعود قرائت‏مى‏كنيم؟حذيفه و موافقان او به خشم آمدند و به آنان گفتند:«ساكت‏باشيد كه به‏خطا مى‏رويد».او گفت:«به خدا سوگند اگر زنده باشم اين موضوع را با خليفه‏مسلمين(عثمان)در ميان مى‏گذارم تا چاره‏اى بينديشد».حذيفه وقتى با ابن مسعودرو به رو شد مطلب را با او در ميان گذاشت،ولى ابن مسعود با حذيفه به درشتى‏سخن گفت.سعيد سخت عصبانى شد و مجلس را ترك كرد.مردم نيز پراكنده شدندو حذيفه با عصبانيت‏براى ملاقات با عثمان حركت كرد .

2. يزيد نخعى مى‏گويد:«در زمان ولايت وليد بن عقبه كه از جانب عثمان والى‏كوفه بود به مسجد كوفه رفتم.در آن جا گروهى جمع بودند و حذيفة بن 

ادامه نوشته

برداشت اهل سنت از آیه مباهله

فصل7

برداشت اهل سنت از آیه مباهله

خداوند متعال می‏فرماید: «فَمَنْ حَآجَّکَ فِیهِ مِنْ بَعْدِ ما جَآءَکَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ أَبْنَآءَنا وَأَبْنَآءَکُمْ وَنِسَآءَنا وَنِسَآءَکُمْ وَأَنفُسَنا وَأَنفُسَکُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللَّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»[1]؛
«پس هر کس با تو در مقام مجادله (درباره عیسی) برآید پس از آن‏که به وحی خدا بر احوال او آگاه شدی بگو که بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خود با هم به مباهله برخیزیم تا دروغ‏گو و کافران را به لعن عذاب خدا گرفتار سازیم».

غالب مفسران و محدثان شیعه و اهل تسنن تصریح کرده اند که آیه مباهله در حق اهل بیت پیامبر صلی الله علیه و آله نازل شده است.

پیامبر تنها کسانی را که همراه خود به میعادگاه برد فرزندانش حسن و حسین و دخترش فاطمه و علی علیهم السلام بودند.

برخی از مفسران اهل تسنن که در اقلیت هستند، کوشیده اند که ورود احادیث واقعه روز مباهله را در این زمینه که در عظمت اهل بیت علیهم السلام بوده است، انکار نمایند. ولی با مراجعه به مسانید و منابع اهل تسنن دیده می شود که بسیاری از آنان احادیثی ذکر نموده اند بنابرایننظرکهقضیهتاریخیمباهلهمربوطبهپیامبراکرم،حضرتعلی،حسنینوحضرتزهراعلیهمالسلاممیباشد.

برایاثباتاینحرف،برخیازروایاتآنانرادراینبابباذکرمدارکذکرمینماییم.

1-
احمدبنحنبلنقلمی‏کند: «... ولمّانزلتهذهالآیة «نَدْعُأَبْناءَناوأَبْناءَکُمْ» دعارسولاللَّه‏«صلیاللهعلیهوآله»علیّاًوفاطمةوحسناًوحسیناًرضواناللَّهعلیهمأجمعین،فقال: اللّهمّهؤلآءأهلی»؛[2]
«
هنگامیکهاینآیهنازلشدپیامبر«صلیاللهعلیهوآله» علی،فاطمه،حسنوحسینراخواست،آن‏گاهعرضکرد: بارخدایاایناناهلبیتمنهستند».

2-
مسلمنقلکردهکهمعاویةبنابوسفیانسعدبنأبیوقّاصراخواستوبهاوگفتمامنعکأنتسبَّأباتراب؟فقال: امّاماذکرتثلاثاًقالهنّلهرسولاللَّه‏«صلیاللهعلیهوآله» فلن‏أسبّه،لأنتکونلیواحدةمنهنّأحبُّالیَّمنحمرالنّعم... ولمّانزلتهذهالآیة: «فَقُلْتَعالَوْانَدْعُأَبْناءَناوَأَبْناءَکُمْ» دعارسولاللَّه«‏صلیاللهعلیهوآله»علیّاًوفاطمةوحسناًوحسیناًفقال: اللّهمّهؤلآءأهلی»؛[3]
«
چهچیزتورامانعشدهکهابوترابراسبکنی؟گفت: سهفضیلترارسولخدا«صلیاللهعلیهوآله»دربارهعلی‏«علیهالسلام» بیانداشته

ادامه نوشته

واقعه حره چه بود و چرا امام سجاد (ع) با انقلابیون همکاری نکرد؟

 

فصل هفتم:

واقعه حره چه بود و چرا امام سجاد (ع) با انقلابیون همکاری نکرد؟

حادثه دلخراش و جانگذار عاشورا، که در مدّتي کوتاه به وقوع پيوست، ضربه اي مهلک بر پيکره حکومت حقّه شيعي وارد نمود، بگونه اي که بعد از آن حادثه جانسوز خبر آن در سراسر کشورهاي اسلامي چون انفجاري هولناک لرزه بر اندام مردم انداخت، مخصوصاً در عراق و مدينه و حجاز که در اين مناطق رعب و وحشت فراواني بر قلب و جان مردم قرار گرفت، آنها با خود گفتند يزيدي که آنقدر پليد است که حاضر شده، دست کثيف خود را به خون پاک سالار شهيدان حسين بن علي(عليه السلام) آلوده سازد و فرزندان بي گناه آن حضرت را به اسارت ببرد، به يقين براي حفظ حکومت و قدرت خود، از هيچ گونه جنايتي دريغ نخواهد کرد، که اين ترس و وحشت در جريان قيام مردم مدينه و رخ داد فاجعه حرّه اوج بيشتري گرفت..

بنابراين امام چهارم در شرايط بسيار سخت و طاقت فرسايي به امامت رسيد و ايشان در حفظ اسلام و مذهب تشيّع رنج و مشقت فراواني را متحمل گشت. مسعودي مورخ نامدار در اين زمينه مي نويسد: علي بن الحسين، امامت را به صورت مخفي و يا تقيّه شديد و در زماني دشوار عهده دار گردید..1

فاجعه ای تلخ در مدینه

بعد از قيام خونين عاشورا و شکل گيري آن حادثه خونين، در سال 62 يا 63 هجري، فاجعه تلخ ديگري به وقوع پيوست، امّا نه در کربلا، بلکه در مدينه شهر مقدس پيامبر عزيز اسلام (صلي الله عليه و آله)، که اين فاجعه به واقعه حرّه مشهور گرديد..

اين حادثه تلخ از آنجا آغاز گرديد که پس از شهادت امام حسين(عليه السلام) خبر حادثه کربلا به گوش مسلمين در مناطق مختلف اسلامي رسيد، با انتشار اين خبر آتش خشم و نفرت در دل مردم شعله ور گرديد، که شعله هاي اين خشم بيشتر در شهر مدينه – که مرکز خاندان پيامبر با عظمت اسلام و صحابه و تابعين بود – مشاهده مي شود..

حاکم وقت شهر مدينه، در آن زمان، شخصي بود به نام عثمان بن محمّد بن ابي سفيان، او جواني مغرور و ناپخته بود که از سياست چيزي نمي دانست و لذا در اين جهت از يزيد ملعون چيزي کم نداشت بنا به دستور يزيد، او عدّه اي از بزرگان شهر را به نمايندگي از طرف مردم مدينه به شام فرستاد تا از نزديک با يزيد جنايتکار ملاقات کرده و يزيد در مقابل، از آنها به خوبي پذيرايي کند و با سکه هاي پول و هداياي چشمگير، آنها را مجذوب خود سازد تا به هنگام بازگشت به مدينه، مردم را تشويق به اطاعت از يزيد نمايد تا او از اين طريق توانسته باشد پايه هاي حکومت خود را تحکيم بخشد..

به همين منظور عثمان حاکم مدينه، هيئتي متشکل از شخصيت هاي بزرگ مدينه چون منذر بن زبير بن عوام، عبيدالله بن ابي عمرو مخزومي، عبدالله بن حنظله و چند تن ديگر از بزرگان مدينه، روانه دمشق نمود..

يزيد کسي بود که نه ادب اسلامي داشت و نه از الفباي کلاس سياست چيزي مي دانست، او به اين اندازه عقل سياسي نداشت که در حضور نمايندگان مردم مدينه، ظواهر اسلامي را رعايت نمايد و لذا وقتي نمايندگان نزد او مي آيند، او از شرابخواري و سگبازي و بساط بزم و ساز و آواز دست برنداشت، اما از آنها پذيرايي مفصّلي به عمل آورده و با دادن هدايا و مبالغ هنگفتي بالغ بر پنجاه هزار و صدهزار دينار، آنها را احترام کرد. يزيد به خيال خام خود گمان مي کرد که با اين پذيرايي جانانه، توانسته آنها را مجذوب خود کند تا در مقابل، آنها در حضور مردم مدينه از يزيد تعريف و تمجيد نمايند، غافل از اينکه او هرگز به اين هدف شيطاني خود نخواهد رسيد، و لذا وقتي نمايندگان برگشتند قضيه کاملاً برعکس شد و آنها به هنگام بازگشت پرده از چهره پليد يزيد کنار زده و او را رسوا و بي آبرو ساختند.

نمايندگان وقتي به مدينه برگشتند و در اجتماع مردم اعلام کردند که: ما از نزد شخصي آمديم که دين ندارد، شراب مي خورد، تار و طنبور مي نوازد، سگبازي مي کند، زنان خوش آواز در مجلس او دلربايي مي کنند، و با مشتي دزد و خرابکار به شب نشيني مي پردازد. اينک شما را شاهد مي گيريم که او را از خلافت برکنار کرديم..

پسر حنظله گفت: من از نزد شخصي برگشته ام که اگر هيچ کس با من ياري و همکاري نکند با همين چند پسرم به جنگ او خواهم رفت، او به من عطيه داد و مرا احترام کرد ولي من عطيه او را نپذيرفتم مگر براي اينکه در جنگ با وي از آن استفاده کنم. به دنبال اين جريان، مردم مدينه با عبدالله پسر حنظله بيعت کردند و حاکم مدينه و همه بني اميه را از شهر بيرون کردند.

ادامه نوشته